آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

نشستن و تاتی کردن

1391/11/23 9:44
نویسنده : شهرزاد
327 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم

چقدر زود یاد گرفتی از حالت ایستاده بشینی

بعد از اون چهار جلسه فشرده این رو یاد گرفتی

و جالبتر اینکه از دیروز وقتی می ایستی خیلی دوست داری سریع تاتی کنی و قدم برداری که این باعث بهم خوردن تعادلت میشه

دیروز وقتی می ایستادی بهت میگفتم بیا مامانی مراقبته و توام قدمات رو بر میداشتی

یه 10 قدمی راه رفتی و من و بابایی ذوق میکردیم

اما بیشتر از هرچیزی نگرانه درکت  هستم

امیدوارم اونم یه تکونی بخوره

خدای خوبم

ازت خواهش میکنم کمک ما و همه خانواده هایی که با مشکلات اینطوری سرو کله میزنن بکن

ای خدای بزرگ

 

راستی خانم جودکی پرستارت

فوق العاده زن مهربونیه

واقعا یه فرشته نجات بوده برای من

خیلی با تو سرو کله میزنه

حتی هفته پیش سه شنبه با من برای کلاست اومد تا ببینه پروفسور عنبرا چطوری باهات کار میکنه

خیلی دلسوزانه برای تو زحمت میکشه

ازش ممنونم

خیلی تو تغییر اوضاع شما تاثیر داشته

خدا رو شکر که با خیال راحت میتونم شما رو پیشش بذارم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مامان پرنیان وپارمیس
23 بهمن 91 18:42
وای عزیزم نمیدونی چقدرخوشحالم کردی امیدوارم هرچه زودتراین 10قدمابه قدمهای بیشترتبدیل بشه ودل مامان وبابای مهربونشوشادکنه ازتههههههههه دلم برات دعامیکنم.


مممممممممممرسي دوستم
خدا اين دعاهاي با خلوص شما رو بي جواب نميذاره
و از دعاي شماست که دل من شاد شده
روزهاي زندگيت شاد شاد.
صدف
25 بهمن 91 12:03
خدارو شکر ده قدم عالیه که مستانه جون . خداروشکر هزار مشالا بهت عروسک دوست داشتنی .
به خدا درکش هم درست میشه یکم تحمل داشته باشه عزیزم . به خدا احساست رو درک میکنم و میدونم که چقدر سخته ولی توکل کن به خدا همه چیز درست میشه


مرسي صدف گلم
دوست خوب من....
بووووووس
هدی مامان مبین
25 بهمن 91 12:49
و این جز معجزه چیزی نیست
شکرالله...شکرالله
چقدر خوشحال شدم..بخدا قسم که انگار مبین خودم راه افتاده...قدمهات استوار دخترک باهوش...
به امام محمدباقر توسل کن...ان شاالله...
خدا قوت مادر


مرسي عزيزم
چقدر خوبه ادم دوستايي داره که براش دعا ميکنن و اينقدر مهربونانه به يادش هستن
خداروشکر بخاطر دوستاي مهربوني چون شما.
مامان تینا
25 بهمن 91 19:17
خدایا هزاران بار شکر

که انیتای گل داره کم کم راه میره

زینب عزیز همه چیزیه روز تموم میشه نگران مسائل دیگه نباش

مهم اینه که بعد از تمام این روزها این توو همسرتی که پیش خدا سربلند میشید


نه گلم سربلندي نيست
من هنوزم به خيلي از چيزا نا اميدم
و بنده نااميدي مثل من سربلندي پيش خدا نداره
شايد همسرم به خاطر صبر و بردباري و مهربونيش سربلند بيرون بياد
سعیده
26 بهمن 91 9:57
مستانه عزیزم
مثل همیشه ذوق میکنم از شنیدن پیشرفت دختر گلت.......دیدی بالاخره دختر تو هم راه افتاد.......پس چیزی تا دویدن و بازی کردنش هم نمونده.........امیدت رو هیچ وقت از دست نده


سعيده روزا قبلي که داشتم واقعا کابوس بوده
هميشه از ياداوريش تمام بدنم ميلرزه و نا خدا اشکم در مياد
اميدوارم از اين به بعد بتونم کمي فقط کمي مزه مادر بودن رو بچشم
شادی
18 اسفند 91 3:38
ای جانم ...
حالا کجاش رو دیدی ، به زودی دویدنش رو هم میبینی .

مستانه دلم میخواد که همیشه شاد ببینمت .
همبشه !



اي بابا شادي.